تبليغاتX
 عشق گمشده
عشق گمشده
شعر . اس ام اس . عکس
عشق گمشده
امکانات و ابزارها

نوشته هاي پيشين
لينکدوني
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
و غيره!...
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
روزگار

آن زمان كه دوستمان مي داشتند ، دوستشان نداشتيم. آن زمان كه قدرمان را مي دانستند ، قدرشان را ندانستيم و آن زمان كه ما را گرامي مي داشتند ، گراميشان نداشتيم . و حال كه به قدر وارزششان پي برديم آنها هستند كه ما را ترك خواهند كرد

 

اگه روزگار بي رحمه تو مهربان باش...اگه آفتاب مي سوزونه تو سايه بون باش...حالا که تنهايي پايه جونم نشسته ...بيا واسه من تنها تو هم زبون باش ...تو مهربون باش.... اگه سرما کمين کرده کنارباغچه .... واسه گلهاي نيمه جون تو باغبون باش تو مهربون باش.

 

زندگي واسه ما آدما مثل دفتر ??? برگه اولش خوش خط مينويسي و دوست داري به اخرش برسي وسطاش خسته ميشي بد خط مينويسي و هي برگه حروم ميکني اما اخرش که رسيد جا کم مياري حسرت ميخوري که چرا برگه هاشو حروم کردي

 

زندگي كوتاهتر از آن است كه به خصومت بگذرد و قلب ها گرامي تر از آنند كه بشكنند آنچه از روزگار به دست مي آيد با خنده نمي ماند و آنچه از دست برود با گريه جبران نمي شود فردا خورشيد طلوع خواهد كرد حتي اگر ما نباشيم

 

مستی را بهانه کردم و گریستم تا ندانند که دیوانه کیستم ای نگاه تو شروع زیستن ای بهانه بزرگ بی صدا گریستن

 

سراسر زندگی انسان در روی زمین در همین خلاصه میشود :یافتن بخش دیگر.مهم نیست که وانمود می کند در جستجوی حکمت است یا پول یا قدرت.اگر نتواند بخش دیگر خود را بیابد هر آنچه بدست آم

 

می روم از رفتن من " شاد باش می روم از عذاب دیدن من " آزاد باشمی می روم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم اغوشت کنم می رسد روزی که بی من لحظه ها را سر کنی می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی می رسد روزی کنار قبر من نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی

 

 


[ ]
+
عاشقانه دستهایش را گرفتم

عاشقانه دستهایش را گرفتم. گرمای عجیبی در سینه جانم را می سوزاند.عطر عجیبی پراکنده بود. حالتی داشتم وصف ناپذیر. گویی توآسمون بودم. به من لبخند می زد و در انتظار جوابش بود. گویی هوش از سرم پریده بود. نبضشوتو دستام حس می کردم. حتم داشتم اون هم همینطوریه. حس می کردم، آسمان،زمین، و همه چیز مال منه . آتیشی تو دلم به پا بود. آتشی بالاتر از زمان و جسم.

تنها چیزی درونم را آزار می داد, شرم داشتم در چشماش نگاه کنم. لیاقتش را نداشتم. از بی ابرویی،گریه ام گرفت. من کجا و آسمان کجا؟

احساس کردم اون هم گریه می کنه. سرمو بلند کردم, بی اختیار دستمو روی صورتش گرفت و همون طور اشک می ریخت. درکش برایم مشکل بود. این من بودم که باید گریه می کردم.

کاش بودند ستاره ها، تابه من حسودی می کردند. 


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!